آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آرتين شیرینی زندگی مامان وبابا

lolek

  شاهزاده کوچک من اون روزها که تو کوچک بودی و تپل مپل بابا رضا بهت میگفت لولک شده بودی لولک بابا رضا،الان این عکسا رو میذارم ببین و خودت قضاوت کن       پ ن:لولک وبولک یکی از کارتونهای دوران کودیکی ما           واینم از آرتین در نقش لولک خداییش خیلی شبیه بودیا                                     ...
4 ارديبهشت 1392

پسرم

پسرم پسر خوبم میدونم که تو هم روزی عاشق می شی. میایی جلوی من و بابات می ایستی و از دخترکی میگی که دوستش داری. این لحظه اصلاً عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق که تو حاصل عشقی. پسرم مامانت برای تو حرف هایی داره. حرف هایی که به درد روزهای عاشقی ات می خوره. عزیز دلم یک وقت هایی زن، اخمو و بی حوصله است، روزهایی میرسه که بهونه می گیره. بدقلقی می کنه و حتی اسمت و صدا می کنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: بله و اون می زنه زیر گریه. زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم. موجوداتی که می تونی با محبت آرومشون کنی و یا با بی توجهی از پا درشون بیاری. باید برای اینجور وقت ها آ...
4 ارديبهشت 1392

شخصیت کودک ناز من

بگذارید تا میتوان بازی کنم که فردا با من بازی خواهند کرد بگذارید بچه بمانم      شخصیت شناسی...........   یک کوچولوی تیر ماهی چه شخصیتی دارد؟   مواظب باشید! بهتر است احتیاط کنید. شما با بچه‌ای طرف هستید که 40 سال بعد هم به یادتان می‌آورد او را در جمع دعوا کرده‌اید.   شاید کودک تیر ماهی شما جثه ریزی داشته باشد اما اصلا گول ظاهر او را نخورید، چون در عین حال که لاغر به نظر می‌رسد همیشه برای خوردن اشتها دارد و این اشتها گاهی شما را شگفت‌زده می‌کند! مثلا وقتی ساعت یک نیمه شب از مهمانی به خانه برگشته‌اید و حسابی هم غذا خورده‌اید اصلا مت...
1 ارديبهشت 1392

شیرین زبونی و شیرین کاریهای آرتین خان

  مهربانی عطریست که در گل جاریست وتو خوشبو ترین شاخه آنی     این روزها وقتی بهت نگاه میکنم ساعتها به فکر فورو میرم وبا خودم میگم خدایا یعنی این همه پسر کوچولوی منه که روزهای اول قادر نبود هیچی انجام بده وچیزی بگه اما الان میتونه کم وبیش حرف بزنه یا به ما بفهمونه که چی میخواهد یا چی شده یا...................... خدا یا شکرت بابت این گل بی خار خودت که به من هدیه دادی                                                   بعضی وقتها همچین کا...
31 فروردين 1392

روستای زیبای شیت

شیرین عسل مامان 25 فروردین 1شنبه ما تعطیل بودیم وقرار بود با دوستای خوبمون (که جمعا 15 نفر بودیم با شما تربچه ناز ) بریم شیت یکشنبه صبح ساعت 7:45 دقیقه از شهر خارج شدیم وشما هم مثل همه بیدار بودی وآماده سفر بین راه تو یه جای با صفا صبحانه خوردیم وساعت 10:30 بود که رسیدیم شیت واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه جای با صفایی بود وچقدر هم بهمون خوش گذشت یه آلاچیق خوب پیدا کردیم وبرای نهار ماهی کبابی قزل آلا سفارش دادیم مامانی من ماهی دوست ندارم وخوردنی هم ی ذره ماهی میخورم اما این ماهی همچین خوشمزه بود که من ی ماهی رو درسته خوردم با...
28 فروردين 1392

از بس که جیگرم

بابا نمیدونم چرا من هر جا میرم همه میخان منو ماچ کنن اگه کسی میدونه بهم میگه   آرتین وپرنیان جون آرتین و داداش محمد حسین(پسر خاله ندا) ...
26 فروردين 1392

فرشته 21 ماهه من

   هر چه زدم بی تو دلم وا نشد،جز تو کسی باب دل ما نشد،هر چه پرستو شدمو پر زدم،هم نفسی مثل تو پیدا نشد .  21 ماهه مونسم شدی 21 ماهه همدمم شدی وجودم به وجودت بنده تمام زندگیم تو هستی ونفسم به نفسهات گرمه شیر مردم باش تا من هم باشم شاد هستم تا شاد زندگی کنی بخند تا بخندیم عزیز دلم 21 ماهگیت مبارک اینم هدیه من به مناسبت جشن 21 ماهگیت                       عزیز دلم به عنوان 15 امین نی نی حافظ محیط زیست انتخاب شده الهی مامان ...
22 فروردين 1392

13 بدر 92

فشفشه کوچولوی مامان 13 بدر امسال ما همراه خانواده پدری بابا رضا رفتیم طارم و باز دوباره خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ساعت 8 صبح همگی اول جاده تهم بودیم و دست جمعی به سمت باغ باباغلام حرکت کردیم وقرار بود وسط راه هم صبحانه بخوریم وشما سنگ تمام گذاشتی، چون اصلا صبح از خواب بیدار نشدی وتو صندلیت راحت خوابیده بودی وخوابیدی تا ساعت 9:30 یعنی بعد از اینکه ما صبحانه خوردیم شما از خواب بیدار شدی وتا باغ تو ماشین بازی کردی وسر حال رسیدیم باغ با اینکه هم چنان سرما خوردگی تو جونت بود و مثل همیشه شارژ نبودی وزیاد بهونه میگرفتی اما در کل زیاد اذیتمون نکر...
22 فروردين 1392

گشت وگذار در طارم

                                   جیگرم ما تصمیم داشتیم که جمعه 9 فروردین بریم طارم باغ بابا غلام که زد شما مریض شدی اول تصمیم گرفتیم که نریم اما بعد منصرف شدیم و رفتیم بابا رضا میگفت اونجا گرمه و آفتاب برا آرتین خوبه به همین خاطر جمعه صبح ساعت  7 همراه دایی میثم ،بهارجون و خاله سمیرا(دختر داییم)وعمو اکبر وارشیا رفتیم طارم که حسابی هم بهمون خوش گذشت با این که شما مثل همیشه شارژ نبودی اما در کل به شما هم خوش گذشت وشب ساعت 9 هم برگشتیم خونه اینم آ...
20 فروردين 1392

خاطرات نوروز 92

    نباتم میخواهم خاطرات عید وبرات بنویسم اما موندم از کجا شروع کن باید از 30اسفند برات بگم که صبح زود طبق معمول از خواب بیدار شدی وبعد از شیر خوردن هوس کردی بری بیرون تا کمی بازی کنی همین که خواستی بری بیرون پات به لحاف تخت گیر کرد ومحکم سرت خورد به لبه دیوار و چه خونی فواره میزد وای منو نمیگی داشتم سکته میکردم فقط عمق فاجعه رو نگاه کردیم ودیدیم نه بخیه زندی نیست وخدا رو شکر کردیم وبا 1000 ترفند بود آرومت کردیم بعدش همراه بابا رضا رفتی دَدَر       تازه سلمونی هم رفتی وقرار بود فقط یکم از موهاتو کم کنه اونم پشت گردنت اما مثل اینکه اونقدر شیطونی کرده بودی که نشده بود اون طوری که ما میخو...
19 فروردين 1392