آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آرتين شیرینی زندگی مامان وبابا

روز خاص6.............6

        عصاره تمام مهربانی ها را میگیرم واز آن فرشته ای میسازم همچو تو توئی که سادگی را از آب به ارث برده ای وسخاوت را از آفتاب، مهربانیت به باران میماند وشادیت به چشمک زدن ستاره ها، وجودت زایش همه ی دوست داشتنــــی ها آرتــــیـــــن نازم فرشته ی محبوب من             روزگیت مبارک     عزیز دلم لبخند بزن،بخاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند، با نفست آرام میگیرند وبه امیدت زنده هستند                  ...
18 ارديبهشت 1392

کادو به سلیقه آرتین

نازنینم 22 فروردین به خاطر اینکه  فرشته کوچولو مامان 20 ماهشو تموم کرد و وارد 21 ماهگیش شده بود با هم رفتیم بیرون و با سلیقه خود خودت یه توپ و یه شمشیر خریدی ومنم برات رنگ انگشتی پ ن:مامانی درست نشمردم اما فکر کنم تعداد توپات از 40 تاهم گذشته عاشق توپی و همه جا با توپ ظاهر میشی وموقع برگشتن هم اولین بستی سال 92 روبرات خریدم واومدیم خونه مامانی اینها بستنیتو خوردی وبا شمشیرت حسابی همه رو زدی وچقدر هم خوشت اومده بود شما با خود شمشیر ومن با غلافش حسابی شمشیر بازی کردیم   ...
17 ارديبهشت 1392

چند عکس جالب از آرتینی

گلم این عکسها تو گوشی موبایلم بود که با تاخیر برات میذارم 23 /10/ 91 خونه ثریا عمه.عاشق کریر سدنا وآرمیا شده بودی و اون روز اصلا ما رو اذیت نکردی چون فقط داشتی با کریر ها بازی میکردی     1391/11/06  پارک شهرک کارمندان. هوا خوب بود واومدیم تاب بازی وبعد از 1ساعت تفریح وبازی با گریه سوار ماشین شدی   1391/12/07زمانی که نمیخواهی غذا بخوری این جوری میکردی انگار که شما ما رو نمیبینی پس ما وغذا هم شما رو نمیبینیم 1391/11/1 تمرین پا باز نوروز 92 آرتین خان وآقا رحیم گل با موتور باحالش 1392/01/22 برای چکاب 21 ماهگیت رفته بودیم دکتر که شما با یه مریض...
17 ارديبهشت 1392

دروغ

                        دروغ ریشه جامعه را خشک میکند یک داستان: برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد . به عادت همیشگی ، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش...
15 ارديبهشت 1392

تلنگری برای والدین

             در دبستانی، معلّمی به شاگردانش می‌گوید مطلبی بنویسند از آرزوهایشان، از آنچه که می‌خواهند خدایشان برایشان انجام دهد. هر چه دل تنگشان می‌خواهد بنویسند و از خدایشان بخواهند که آن را برایشان انجام دهد.  شاگردان مداد در دستان کوچکشان، شروع به نوشتن می‌کنند و آرزوهای ریز و درشت را از درون سینه بر روی کاغذ روان می‌سازند، گویی دل کوچکشان تنگ بود و آرزوها دیگر در لانۀ دل نمی‌گنجید و اینک که فرصتی یافته بودند از آن تنگنا خارج می‌شدند و روی کاغذ می‌دویدند. آموزگار کاغذها را جمع کرد و در کیفش گذاشت و سپس شاگردان را گفت که بروند؛ به خا...
15 ارديبهشت 1392

دومین درخت

  عزیز دلم بالاخره دومین درخت شما هم کاشته شد این دفعه درخت شما تو باغ بابایی کاشته شد نهال به پیوند شده با زالزالک پ ن:میگن به قرمزه ببین چه شود دست بابایی درد نکنه یه درخت ناب وتک برای فندقش گرفته       آرتینی عصبانی تو باغ بابایی ...
14 ارديبهشت 1392

بزرگ مرد من

شیر مَردَم جوجه کوچولوی مامان بابا رضا سه شنبه (10 اردیبهشت) با همکاراش به مناسبت روز کارگر رفتن طارم وقرار بود شب رو هم اونجا بمونن ومنم طبق معمول باید باشما میرفتیم خونه مامانی اما من خونه خیلی کار داشتم ودوست داشتم خونه بمونم اول به مامانی پیشنهاد دادم که ما میمونیم خونه که مامانی گفت نه مگه تنهایی میتونی بمونی ومنم در جواب مامانی گفتم که یه شیر مرد تو خونه دارم مگه میشه با این جیگر طلا تنها بمونم وبترسم وای مامانی رو نمیگی همچین خندید که نگو غروب ساعت 5 از خونه مامانی در اومدیم و ساعت 7:30 رسیدیم خونه وچقدر هم خرید کردیم وخوشحال و خندان اومدیم خونه وشما تا ساعت 11 بیدار بودی وشیطنت میکردی وساعت 11:...
14 ارديبهشت 1392

مادرم روزت مبارک

امروز 1392/02/11 روز مادره  آرتینم اینجا تو وبلاگ تو دارم به مادر مهربونم و تمام مادرهای دنیا روزشونو تبریک میگم به امید روزی که خودت بزرگ بشی واین روز رو به مامانی مهربون تبریک بگی مامان جون روزت مبارک دوست داریم به اندازه تمام ستاره های دنیا                          گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت   شبها بر گهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت        یک حرف و دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت   لبخند نهاد بر لب من، بر غنچه گل شکفتن آموخت  ...
11 ارديبهشت 1392

تیریپ زمستونی آرتین

مامان جون،ببخش این عکس ها رو با تاخیر برات میذارم آخه نشده بود تو زمستون ازت عکس بندازم  چند روز پیش دوباره هوا سرد شد ومنم دوباره این لباساتو تنت کردم وهمین که دوربین ودستم دیدی بدو رفتی سمت درب وایستادی تا من از شما عکس بندازم اینم آرتین خوشتیپ مامان تو زمستون 91 ...
8 ارديبهشت 1392

رنگ انگشتی

                             جینگیل مامان چند وقت پیش برات یه سری رنگ انگشتی گرفتم اما موقعیتش پیش نمیومد با هم بریم رنگ بازی اما بالاخره پنج شنبه ٥ اردیبهشت،حسابی با هم رنگ بازی کردیم اولین طراحی مامان و آرتین اینم امضا آرتین خان اینم یه طراحی دیگه توسط قند عسل مامان پشت وان کودک اینم جینگیل من تو حمام ...
8 ارديبهشت 1392