آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

آرتين شیرینی زندگی مامان وبابا

کاروانسراسنگی

نانازم دایی میثم توی 1مسابقه کشوری سوم شده به همین خاطر یکشنبه 20 مهر ماه تو کاروانسرا سنگی شام داد غروب اون روز من وشماومامانی باهم رفتیم بیرون خرید وشما حسابی کیف میکردی ولی شب اولش یکم گریه کردی ولی بعد حسابی سرحال شدی اونجا چندتا خواننده سنتی بود که اومدنو آهنگ زدن اولش مانگران شمابودیم نکنه بترسی یا....ولی شما حسابی حال کرده بودی وباتعجب به همه جا نگاه میکردی که چه خبره که میثاق از این لحظه هافیلمبرداری کرده آرتین خان در کاروانسرا سنگی بغل مامان وبابای مهربونش ...
20 مهر 1390

اولین عمل

پسرگلم یکشنبه١٧مهرماه تولد امام رضابودوشما امروز ٨٩روزه شدی       وصبح شما طبق معمول ساعت ٨ازخواب بیدار شدی وتاساعت ١٠شیطونی میکردی وحسابی شارژ بودی وساعت١١ بابارضا اومد دنبالمون وباهم رفتیم مطب دکتر بزازیان مامانی-بابایی-مامان مهین زودترازمارسیده بودن ومن توراه مدام استرس داشتم که چی میشه ساعت ١١:٤٠ دقیقه شمارو بردن داخل اتاق .همینکه شماروبردن من تو سالن انتظار زدم زیر گریه ومامان مهین منو از مطب بردبیرون ولی مگه دل من طاقت میاورد وهی سالونو قدم میزدم وشما ٢بارفقط گریه کوچولوکردی وساعت ١٢:٠٥شما گل پسرو آوردن بیرون واومدی توبغل من وسریع میمی خوردی درحالیکه مامانی ٢بار به شما آب قند داده بو...
19 مهر 1390

روز کودک

                                        عسل مامان خوشگل مامان نازدارمامان                روزت مبارک             بوس بوس بوس                              &nbs...
16 مهر 1390

نگرانی

گلم چندوقتی بودکه همه میگفتن که باید شمارو ختنه کنیم وبابارضا میگفت فعلا زوده بعداز 3ماهگی دیگه یواش یواش شما داری 3ماهه میشی عسلم شما روز تولد حضرت علی اکبر بدنیا اومدی-مراسم اسم گذاریت تولد امام زمان بود به همین خاطر قرار شده فردا تولد امام رضا شما مسلمون بشی یعنی ختنه بشی عزیزم چندروزه که مدام استرس دارم ونمیدونم چی کار کنم آخه طاقت گریه هاتو ندارم  عمه یاسمن میگه که من همراه شما نیام مطب دکتر بیرون تو خیابون بمونم هر وقت کاردکتر تموم شد بیام وشماروآروم کنم عسلم شماامروزم همچین سرحالی که نگو من سرحالیتو میبینم بیشتر ناراحت میشم  قربونت بشم من که قراره چند روزی اذیت بشی ول...
12 مهر 1390

اولین واکسن

پسرم 22شهریور ماه وقت اولین واکسن شماست به همین خاطر صبح ساعت 8:30 مامانی وبابایی اومدن دنبال ما وباهم رفتیم درمانگاه تاواکسن شمارو بزنن شما هم مثل 1مرد آماده واکسن زدن بودی ولی همین که سرمای الکل واحساس کردی زدی زیر گریه ولی کوچولو گریه کردی چون از دیشبش شربت استامینوفن خورده بودی بعداز زدن واکسن ماهمراه مامانی رفتیم خونه مادراینها چون امروز نوبت مامانیه که اونجا بمونه گلم من خیلی نگران بودم که نکنه واکسن خیلی اذیتت کنه ولی شمایکم بیقرار بودی وزود زود خوب شدی وشدی همون آرتین مامانی ...
22 شهريور 1390

کادوی تولد

١١شهریور تولد بابارضابود ماهم میخواستیم که بابارضارو سورپرایز کنیم ولی چطوری آخه گرفتن مراسم با شما عسلک سخته بالاخره تصمیم گرفتیم 1کادوی باحال برای بابارضا میگیریم ولی چیییییی   بعداز فکرکردن زیاد پیدا کردیم ساعت حالا چه جوری بخریم یاچه مدلی بخریم تازه 11شهریور جمعه بود پس 10باید کادو میخریدیم غروب 3تایی باهم رفتیم بیرون تا برای بابایی کادو بخرییم خداروشکر که بابارضا مشکل پسند نیست و زود1ساعت خوب romansonپسندید قیمتشم 83000تومن بود وآقای فروشنده بعداز اینکه فهمید عسل مامان داره برایی باباش کادو میگیره 8000تومن تخفیف داد  بعدازخرید کادو رفتیم فست فود تا شام بخوریم ومن تصمیم داشتم از شما عکس بندازم چون اولین ش...
11 شهريور 1390

اولین عید

آرتینم امسال ماه رمضون به یادموندنی داشتیم چون اوایل ماه شما مدام دل درد داشتی که حتی چندجاافطاری دعوت شده بودیم ولی شما آنچنان ناآ روم بودی که ماخونه میموندیم تاشما آ روم بشی وآخرهای ماه هم مشغول حاجاقا بودیم ولی خدارو شکر که ماه خوبی بود وهمه سختیها تموم شد نازنینم عیدفطر امسال 9/6/1390 وشما 50روزه شدی که عسلم هرروز که میگذره بیشتر از روز قبل دوستت دارم وطاقت 1 لحظه دوریتو ندارم عاشقتم آرتینم صبح روز عید بابارضا مارو تنها گذاشت ورفت نوعید وماهم اول رفتیم خونه مادراینها واز اونجا همراه مامانی اول رفتیم چند تا نوعید وبعد رفتیم خونه مامانی وشما مثل  کوآلا فقط توبغل من بودی ویکم کوچولو منو ا...
10 شهريور 1390

خبرخوش

عزیزدلم الان ٣روزه که حاجاقاتو کماست وبه هوش نیومده وهمه ما دست به دعا شدیم که حاجاقازود سلامتیشو بدست بیاره صبح دکتر به بابایی گفته بود که حاجاقا اصلا حالش خوب نیست شاید تا چند ساعت دیگه دستگاهرو جدا کنند گلم نمیدونی مامان تواین چند ساعت چی کشید ومثل اینکه شماهم فهمیده بودی مامانی دیگه مثل همیشه نیستم آخه شما امروز٤٢روزه ای ویه پا آقا شدی تااینکه غروب مامانی زنگ زد وگفت حاجاقا به هوش اومده فرشته کوچولوی من نمیدونی مامان از خوشحالی چه حالی شده بود فقط شمارو محکم بغل کرده بودم ومدام میبوسیتمت وبعداز مدتی من وشما باهم رفتیم خونه مادرینا واکثرا همه اونجا بودن وبه شما حسابی خوش گذشت چون شما مدام بغل همه میرفتی وهمه میگفتن که این گل پس...
1 شهريور 1390

سلام خونه

بالاخره بعداز٣٠روز قراره امروز ٥شنبه٢٠مرداد بریم خونه خودمون ولی هیچ کس راضی نیست ومیگن حداقل تا٤٠روزگی آرتین صبر کنیم بعدا بریم ولی مرغ ١پاداره وما تصمیم گرفتیم که امشب حتما بریم خونه امشبم ما خونه خاله ماهرخ افطار دعوتیم واز موقعی که رفتیم شما مدام گریه کردین همراه با پرنیان ومن ویاسمن جون فقط تو اطاق بودیم ولی اخر سر شما خوابت برد ومن تونستم یکم بیام بیرون پیش مهمونا شب حوالیه ساعت ١٢ اومدیم خونه حالا مونده بودیم که چه جوری بخوابیم بالاخره ١جای خوب برای شما پیدا کردم اول پایه های گهوارتو در آوردیم بعد اونو گذاشتیم کنار تخت خودیم تا هر وقت من بخواهم راحت شمارو ببینم شما هم مثل ١فرشته کوچولو خوابیده بودی وفقط ٢بار برای شیر ...
31 مرداد 1390

چله گل پسرم

عزیزدلم شما امروز 40روزه شدی خدارو100هزار بار شکرمیکنم که 1فرشته نازوخوشگل وسالم به من داده خدایا دوست دارم آرتینم من وبابارضااز خیلی وقت پیشا برای چله شما نقشه ها کشیده بودیم که کجا جشن بگیریم کیارو دعوت کنیم و....... آخه امروز 1روز خاصیه وهیچ کس دل ودماغ جشن ونداره آخه امروز قراره حاجاقارو عمل کنن وشماهم باید امروز حموم بری تمام حموم رفتنای شما همراه مامان مهین بود ولی چندروزیه که دست مامان مهینم درد میکنه ودکتر دستشو بسته ومامان مهینم نمیتونه شماروببره حموم پس قراره مامانی بیاد شماروببره حموم اول قرار بود ساعت8حاجاقارو عمل کنن ولی عمل ساعت 10 شروع شد ومامانی ساعت10:15بود که اومد خونه ما وشماروبرد حموم وشماهم طبق معمو...
30 مرداد 1390