سورپرایز
قشنگم چهارشنبه ١٧اسفند تولد من بود وبابارضا صبح به من تبریک گفت اما از کادو و کیک خبری نبود خوب منم که احساسی خیلی خورد تو ذوقم اما چیزی نگفتم چهارشنبه شدپنجشنبه اماخبری نشد تا جمعه جمعه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ویه کوچولو از بابارضا گلایه کردم اما بابارضا به شوخی گرفت وگفت انشاا.. سال بعد منونمیگی بابارضا هم به خاطر اینکه دل منو بدست بیاره گفت نهار بریم بیرون منم قبول کردم ساعت ١بود که آماده شدیم بریم اما بابارضا یکم مشکوک میزد تااینکه رسیدیم غذاخوری واااااااااااااااااااااا چه خبر بود بابا رضا مهمون دعوت کرده ب...
نویسنده :
مامان نسی
15:20







